دیگر صدای خنده باران را نمیشنوم

چندیست که مهر خاموشی لبانم را به هم دوخته
شوق پریدن در من نیست
قفسی از غربت و تنهائی ساخته ام که درونش قلب هیچ زنده ای جای ندارد .
پاییز در انتظار زمستان است . در انتظار است تا زردی خزانش را خاموش کند .
من نگران چشمهای نرگسم , تنها مونس زمستان .
گونه هایش سرد و بی روح است .
باران در جستجوی ذره جائی روی زمین است .
خدایا بهار مرده , سردی زمستان خوشحال , می سراید آواز پر مهیب سرما را ...
من با تپش قلب قناریهای محزون و مانده در قفس آشنا هستم
میشنوم ناله سوزناک اقاقیها را
از کنار حوض یخ بسته میشنوم ناله کبوتر شکسته بالی را
دیگر صدای خنده باران را نمیشنوم
خدایا چه شده من کیم ؟کجایم؟ باید باشم ؟